{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p15

مینهو یک بشقابِ پر از غذا، شاملِ نیمرو، نانِ تازه و پنیر جلوی یونا گذاشت. «بخور، یونا. خواهش می‌کنم.»یونا باز هم لب و لوچه‌اش را آویزان کرد: «نمی‌خورم…»مینهو با لحنی که دیگر جای شوخی نداشت گفت: «اگه این بشقاب رو تموم کنی، یونا… قول می‌دم یه بار دیگه با خودم ببرمت شرکت. می‌خوای بیای؟»یونا مکث کرد. او می‌دانست مینهو شوخی نمی‌کند. نگاهی به مینهو انداخت و با لحنی که سعی می‌کرد خودش را بی‌تفاوت نشان دهد، اما رگه‌هایِ شیطنت در آن بود، گفت: «باز داری منو خر می‌کنی، مگه نه؟»این لحنِ خاصِ یونا باعث شد که حتی بنگچان هم، که همیشه جدی بود، بی‌اختیار لبخند بزند. مینهو هم با دیدنِ چهره‌یِ یونا، نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با لبخندی عمیق، گفت: «نه، کی گفته. در ضمن…تو هم می‌دونی که من وقتی چیزی رو بگم، انجامش می‌دم.»یونا که می‌دید راه فراری ندارد، با بی‌میلی اما با آرامش، قاشق را برداشت و شروع کرد به خوردن. مینهو هم که نمی‌خواست فقط او بخورد، چند لقمه از غذای خودش را برداشت و با مهربانی جلوی دهان یونا گرفت: «بیا… این یکی رو بخور. برای من.»یونا لقمه را گرفت. این صحنه، سکوتی شیرین و گرم در میان آن خانه بزرگ ایجاد کرد.چند ساعت بعد، در شرکت، فضایِ کارِ مینهو بسیار متفاوت از آن خانه‌ی آرام بود. اینجا، قلمروِ قدرت بود. اما یونا، مثلِ یک مهمانِ همیشگی، انگار بخشی از این قلمرو شده بود.در طولِ کلِ روز، یونا هر جا که مینهو بود، حضور داشت. گاهی روی میزِ بزرگِ کارِ مینهو نشسته بود و با چشم‌هایِ کنجکاو به کاغذها نگاه می‌کرد، گاهی هم روی کاناپه‌یِ راحتیِ گوشه‌ی اتاق دراز کشیده بود و سرش را روی پاهای مینهو گذاشته بود.صحنه بسیارِ عجیبی بود برای کسانی که از دور نگاه می‌کردند. مینهو، مردی که دنیایِ زیرزمینی از او می‌ترسید، با یک دست مشغولِ بررسیِ پرونده‌هایِ سنگین و بحث کردن با بنگچان بود، و با دستِ دیگر، با نهایتِ ظرافت و آرامش، موهایِ یونا را نوازش می‌کرد. انگار تمامِ تمرکزِ او برایِ حفظِ آرامشِ آن دختر، در همان حرکتِ دست‌هایش خلاصه شده بود.آن روز، مینهو و بنگچان به یک تصمیمِ استراتژیک رسیدند. بنگچان، با نگاهی حساب‌گرانه، گفت: «تا وقتی که اون دشمن مشترک رو از وسط برداری و نابود کنی، و تا وقتی که معاملاتِ اصلیِ ما تموم نشده…اگه توی یه خونه بمونیم.منطقی‌تره.»مینهو سری تکان داد. او می‌دانست که این فقط یک تصمیمِ تجاریست
دیدگاه ها (۰)

p16

p14

p13

p12

p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط